تبليغاتX
من و اشک و سکوت و بی صدایی

من و اشک و سکوت و بی صدایی

دلتنگی های من

wild world

چقدددرررر همه چیز عوض شده از دو سه سال پیش تا حالا...

پستای قدیمی این وبلاگو میخوندم و میدیدم که چقدر بی ثبات بودم:دی چقد خام بودم!


من عاشق یه اردیبهشتی دیگه م...اونم عاشقمه...ما با همیم و دیشب برای اولین بار بوسیدمش. 

نمیخوام مثل آخرین باری شه که یه اردیبهشتی دیوانه وار دوسم داشت و بعدش نابود شدم.

ولی من که این دفعه قرار نیست برم (: 

تا وقتی که جفتمون هستیم، با همیم. 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 16:4  توسط ملانی  | 

O.o

دومین بار تو یک سال...

همون حس مزخرف رو داره.

ده ماهه عاشقتم....یه ماهه عاشق یکی دیگه شدی

من ِ احمقو بگو...

هه.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:35  توسط ملانی 

IT'S OVER

ذهنم درست کار نمیکنه.گیجم.یه چیزی خالی شده ، قشنگ احساسش میکنم.آره ، این تویی که از زندگیم محو شدی.

خودم خواستمش ، ولی هنوزم ناراحت کننده ست.بالاخره منم که از سنگ ساخته نشدم...

همه میگن وقتی با یکی به هم میزنی ، باید فراموشش کنی ، باید چیزای کوچیکی که تو رو یاد اون میندازه بندازی بیرون ، باید شماره شو دیلیت کنی و آیدیشو ایگنور کنی و دیگه هیچوقت هیچوقت هیچوقت نشونه ای ازش نداشته باشی تو زندگیت!

اولش مخالف بودم ، میگفتم چه اشکالی داره آدم دوست معمولی بمونه.ولی الان میبینم که نمیشه. یا همه یا هیچی.

حالا تو شدی هیچی.

یه تجربه.

چند وقت دیگه ، یه خاطره مبهم.

من شکست نخوردم.15 سال سن زیادی نیست واسه دوباره جمع و جور کردن خودم!

Move on and get over it , Star

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 14:46  توسط ملانی  | 

17

عشق و نفرت خیلی به هم نزدیکن ، میدونی؟

تو یه لحظه میتونی از کسی که به زمین و زمان میگفتی عاشقشی متنفر بشی...هر چی خواستی بهش بگی...غرورشو له کنی زیر پاهات و از اشکاش لذت ببری...اشکالی نداره.اگه خوشحال میشی قشنگ خوردم کن بعد برو.

با تمام حرفایی که زده شده بود و زده شد و تموم شد رفت ، هنوز یکمی دلگیرم.فراموش کردن همه اونا آسون نیست...ولی من هنوز سعی میکنم صبور و مطیع و "فراموشکار" باشم.

هق هق میکردم ، میفهمی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 17:47  توسط ملانی 

شانزده

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه...اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه


بعضی وقتا میتونی خیلی بی رحم باشی.داشت تموم میشد ، نذاشتیم....دیوونه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 16:15  توسط ملانی 

پانزده

من جون سپردم توی زندون تو....


نه میذاری برم ، نه میذاری برگردم...


بسسسسسسسسس کن عزیزم!!!


نه دیگه نمیشه ، واسه همیشه بذار تنها بمونم...


اینو میدونم ، بدون تو شب ها با غم ها مهمونم

تو نباشی پیشم بی تو من ویروونم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:55  توسط ملانی 

چهارده

بیا تمومش کنیم دیگه! بیا خوب از هم جدا بشیم!!

نه من چیزی که میخواستی بودم نه تو چیزی که من احتیاج داشتم...!!


تو جامه دان پر میکنی

من خالی از جان میشوم

یک لحظه در چشمم ببین ،

ببین چه ویران میشوم...


ویران نمی شوم! ولی سخته....!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:35  توسط ملانی 

سیزده

فقط دوستم باش خب؟!؟!

نه هیچ چیز دیگه!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:22  توسط ملانی 

دوازده

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بیشتر زنده نیست...

یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله

یعنی دو خط موازی که هیچ وقت به هم نمی رسند!

یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست

و یاد گرفتم هر چه عاشق تری ، تنهاتری...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 13:36  توسط ملانی 

یازده

وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره

کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره...

ترسیده بودم از عشق ، عاشقتر از همیشه

هر چی محال میشد با عشق داره میشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 16:5  توسط ملانی 

ده

جز تو دل بستن شد گناه آخرم...
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 15:42  توسط ملانی 

نه

یه وبلاگ به من بده و بذار تا ابد توش بنویسم تا وقت نکنم فکرای بد بکنم!!

ولی من اینجوریم.همینی که هست.بعضی وقتا ازت متنفر میشم و بعضی وقتا میمیرم واسه حرف زدن باهات.احساسات من ثابت نیست.به کسی هم ربطی نداره چرا.

اگه هر روز بهم نگی ، یادم میره دوستم داری. چون خیلی خائنم ، خیلی هوسرانم ، اگه هی یادم نندازی که عاشقمی منم یادم نمی مونه که همه این شیطونیام رو با اطمینان به اینکه تو همیشه باهامی انجام میدم...اگه یادم نندازی ، اگه هر روز بهم نگی ، یادم میره و فکرای بد میکنم و رفتارای بدی هم می کنم!

از اون پسره تو پارک خوشم اومده.من خیانت نمی کنم.فقط همه چیزو با هم میخوام!

ولی یه انتخاب بیشتر ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 19:47  توسط ملانی 

هشت

یه لحظه خیلی زشت ، یه فکری اومد تو ذهنم "دیگه دوستش ندارم." اون یه لحظه موند ، شد یه دقیقه ، شد یه ساعت...شد یه روز!! داشت ریشه میکرد تو قلبم که تو باز سر رسیدی و نجاتم دادی...مثل همیشه.مثل همیشه که من خطا میکنم و تو ازم میگذری و کمکم میکنی.

ببخش منو.خیلی بدم.خودمم میدونم واسه همین ناراحتم که اذیت میشی اینقدر ، بعد ناراحتیمو سر تو خالی میکنم! ای خدا!! ببخش ! ببخش ببخش ببخش!!!!

هیچکس مثل تو نیست.مامانم راست میگه.تو ممکنه الان خیلی عالی نباشی ، ولی من میدونم اگه با هم بمونیم تو برام بهترینی.

دوستت دارم!!

دارم؟!؟!

بهت عادت کردم؟!؟!
وظیفه دارم دوستت داشته باشم؟!؟!
اگه هرکس دیگه هم جات بود دوستت داشتم؟!؟!

نمی دونم به خدا.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 22:31  توسط ملانی 

هفت

شنبه به طرز عجیبی خوب گذشت.احساس میکنم آخرین بار بود.

خیلی وحشتناکه...که بدونی داری میری ، مجبوری بری ، ولی نمی تونی بهش بگی!! پس فقط باید این چند روز باقی مونده رو باهاش خوب رفتار کنی...

دلم می سوزه خدا.آخه چرا؟!؟!

بزرگترین سوال من...

عشقمون اونقدر ارزش داره که برای من صبر کنه تا برگردم؟!؟!؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 0:3  توسط ملانی 

6

نگاه و دلربایی
دیدار و آشنایی
روزهای شیرین و طلایی
بهانه...فکر جدایی
بی وفایی
دوری و بی اعتنایی
اشک...آه...تنهایی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 8:48  توسط ملانی 

5

توی لحظه های دلگیر این تو خاطرت بمونه...
که همون یه قطره اشکت زندگی مو می سوزونه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 4:12  توسط ملانی 

4

اینقدر دوستم داره که دیگه نمی دونه چه جوری بگه!! :))!
دوستش دارم!! خیلی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:3  توسط ملانی 

3

چی شده؟! چرا هیچکس به من اهمیت نمیده؟!؟! کاری کردم؟!؟!
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:49  توسط ملانی 

2

من امروز حالم خوب نیست و مثل اینکه اونم همینطور.بعضی روزا هست که آدم اصلا نباید حرف بزنه یا کاری کنه چون روز بدیه و همه چیز خراب میشه...فکر کنم امشب هم از اون شباست.شوخی میکرد یا جدی....این حرفش به من خیلی برخورد."تو منو فقط به خاطر بعضی چیزا میخوای..." شاید شوخی میکرد شاید هم یه حرف جدی بود پشت یه شوخی...اینطور نیست!! فقط اینه که من امشب حالم خوب نیست و سرد برخورد میکنم و حساس شدم و اون....اون یکمی میخواد سر به سرم بذاره؟!؟! هر چی که هست من اصلا" حالم خوب نیست!!

چرا اینو درک نمی کنی دیوونه!!

ویرایش:میخواست منو امتحان کنه!!ببینه میشناسمش یا نه! ای خدا! چه شبی رو هم انتخاب کرد!! من گریه کردم!! شناختمش...ولی احساس کردم یه چیزی شکست!! برای اولین بار از شروع دوستیمون بهش بی اعتماد شدم...!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 3:18  توسط ملانی 

حسودی می کنم؟ شاید. آسون نیست ببینی و احساس کنی که دوست دختر قبلی عشقت داره سعی میکنه دوباره به دستش بیاره.
هیچوقت مستقیم چیزی به هم نمی گیم ولی دو تامون میدونیم که چشم دیدن همدیگرو نداریم...میدونیم که از هم متنفریم.کسی چیزی نمیگه ولی همه میدونن که ما دارم با هم رقابت می کنیم.
و شاید این "کسی چیزی نمیگه" و این "احساس می کنم ها" درست نباشن.شاید فقط توهم باشن.ولی پس چرا دارم احساس میکنم این جوریه؟ اگر قبلا" رهاش کرده برای چی دوباره میخواد به دستش بیاره؟ میخواد بفهمونه که اون با من نمی تونه خوشحال باشه؟ می خواد انتقام بگیره؟
من از دستش نمی دم.
آره من از دستش نمی دم! اون مال منه خانم بی رحم! وقتی که باهاش به هم زدی فکر نکردی اون ممکنه چه لطمه ایی خورده باشه؟! چطور اون موقع برات مهم نبود چه بلایی سرش اومد؟! چطور اهمیتی ندادی که اون می خواست به خاطر تو - تو بی ارزش و سنگدل - خودکشی بکنه؟! چرا وقتی تنها مونده بود نرفتی طرفش؟! چرا؟!...چرا؟!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 8:14  توسط ملانی  |